دود تو گلومه... - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 7:36
پروانه هاي تو دلم، سوختن. جزغاله شدن. شمعا موندن. خالي خالي ميسوزن. هي دود و اشك ميريزن بيرون... همه ي اتاقم از دودي كه از تو دهنم مياد بيرون دود گرفته؛ سياه شده. آفتاب گردوناي كنار تختم سراشون افتاده پايين؛ خورشيد از دودم سياه شده. هيشكي از چاله ي تو آدم خبر نداره. جسد پروانه ها افتاده رو هم؛ دفن ش...
درد... - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 7:36
ميرم دم پنجره نگا ميكنم؛ نيست. ته دلم ميخوام بياد از دلم دراره؛بگه همه فكرام غلطه.ولي نيست؛ ميگه نميتونه دروغ بگه... نشستم روي تخت تيكه هاي شكستم دورمه؛ اميد دارم بياد. ولي نيست...
ديگع شنيده نميشم؛ من يه مرد عصبانيم. - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 7:36
مكافات دوباره از موقعيه كه بيدار ميشم دوباره دل تنگي و يه سري پوزه بند يه بار مصرف. روزي يه بار عوض ميكنن. اين نسخه ي دكتره . از موقعي كه عربده كشي ويروسي شده كردنش يه بار مصرف اما هنوزم احتمال پخش ويروسش منتفي نشده. چهرازي ١٤ خيلي هواي اين روزاست. پاييز و اين عربده كشيا...
قاتل. - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 7:36
گندیدگی جسد پروانه ها ی دلم و وزوز مگس ها و آفتاب تابستان. جای خالی قلبی که بود و همه ی احساسات مرده. همان شب صدایی که گفت " حسی ندارم" مرا کشت.همه ی آرزو ها برای این که کسی واقعا از به وجود آمدن من شاد شود؛ ریخت. بی رحمانه همه ی لطافت و ملاحت گلبهی روحم له شد. و تو از جای ناخن های روی دستت گریه میک...
بنگ. - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 7:36
چند وقتیه دلم میخواد دوباره اینجا بنویسم. چند روز پیش داشتم سوار تاکسی میشدم یه جمله به ذهنم رسید که حس کردم میخوام اینجا بنویسمش. سوار شدم کیفم رو رو پام گذاشتم تا اومدم دوباره بهش فکر کنم چی بود پریده بود. فقط اشتیاق شدید به نوشتن به جا مونده بود. وقتی داشتم تو کیف پولم دنبال هزاری میگشتم حسرت این...
درباره ی قیمه لاپلو - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 7:36
رو صندلی نشسته بودم و پام از سرمای صندلی چوبی دون دون شده بود.پرده ها یکم کنار بودن، صدای ترق و توروق از آشپزخونه میومد. هوا خنک بود همون طوری که ظهر زمستونی هست.اومد. یه کاسه سفید دستش و یه قاشق. حس سرمای کاسه روی پام،قاشق سنگین، نور کم آفتاب روی پارکت، کاکتوس مصنوعی رو میز، یکی تو صفحه ی لپ تاپ یه...
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 7:36
چطور روزا این قدر سریع میگذرن؟ زمان باید شوخیش گرفته باشه. آرزو هامون برآورده میشن و بعضیاشون به کارایی تبدیل میشن که دیگه از ما گذشته؛ موی سفید رو سرم بلند تر میشه و ریشه ی یه دونه ی دیگشون سفید میشه.زمان، تغییر. هر لحظه ای که میگذره و روز های تین ایجری که به سرعت دارن تموم میشن. مثل وقتایی که از ز...
برات - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 7:36
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
دوشنبه ساعت 4 شب - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 7:36
میخوام بنویسم. بدجوری میخوام بنویسم. دارم خفه میشم. سرم درد میکنه ولی یادم نمیاد قبلن چجوری شروع میکردم. چطور کلمه ها رو میچیدم که شعر باشن و نباشن. دلم میخواست بلد بودم چجوری خودمو خالی کنم از همه ی شکا و دردا. دلم میخواست انقد از پایان یه متن نترسم که حتی نتونم شروعش کنم. دلم میخواد دوباره میتونست...